رفتم که رفتم...

 

از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان

از مـن آزرده دل کـی دگر بینی نشان


رفتــم کــه رفتـــم



از مــن دیـوانـه بگذر


بگذر ای جانانه بگذر


هر چه بودی هر چه بودم


بی خبــر رفتــم که رفتــم



شمــع بـزم دیگــران شو


جام دست این و آن شو


هر چه بودی هر چه بودم


بی خبر رفتم که رفتم



بعــــــد از ایـــن کـــن فراموشـــم کـــه رفتم


دیگر از دست تو می نمی نوشتم که رفتم



بادل زود آشنا گشتم از دامت رها

بـــی وفـــا بـــی وفـــا بـــی وفـــا


رفتـــم که رفتـــم



من نگویم که به درد دل مـن گوش کنید


بهتر آن است که این قصه فراموش کنید



عــاشقــــان را بگـــذاریــد بنــــالنــــد همـــه


مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید



شمــع بزم دیگــران شو


جام دست این و آن شو


هر چه بودی هر چه بودم


بی خبر  رفتــم که رفتـــم




 
معینی کرمانشاهی

 

/ 0 نظر / 8 بازدید