عاشقانه ها
تبليغات
شارژ
درباره ما
پسر دلشکسته

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم نظرنظرنظرنظرنظرنظربدونظربده webloglovely11@yahoo.com

لینک دوستان +3
امكانات

موضوع : , نظرات : ()

 

غروب آخرین دیدار لبهای تو میلرزید و هاله زیبای اشک در چشمان غمگین تو میپیچید.کنار هم میان کوچه های آشنا آرام گام می نهادیم.نگاهمان کوچه های آشنا را سخت می کاوید؛دلم آزرده و روحم پریشان بود.دستانت را میان دستهای خود گرفتم و گفتم:که دیگر دستهایت گرمی و نوازشگری را از یاد برده است.افسوس!نگاهت خیره بر من شد و اشکی گرم روی گونه هایت ریخت و من هم گریه سر دادم.
لبت لرزید و دست تو گل اندوه از چشمان من برچید.به من گفتی که من رفتم.دریغا!لحظه ای دیگر تو میرفتی و من از پشت موج اشک میدیدم که از من دورتر گشتی.
دلم میخواست از اعماق دل فریاد بردارم.نرو.برگرد.ولیکن بغض مهری بر گلویم بست.
و تو رفتی.چه بدرود غم انگیزی...


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٤/٢٢ ۱:٥٩ ‎ب.ظلینک ثابت
Theme Name: Mitra Version 2 Powered By PersianBlog.ir

بیست تمپ