عاشقانه ها
تبليغات
شارژ
درباره ما
پسر دلشکسته

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم نظرنظرنظرنظرنظرنظربدونظربده webloglovely11@yahoo.com

لینک دوستان +3
امكانات

موضوع : , نظرات : ()

آن کس که تورا شناخت ،من بودم

در کوره ی تب گداخت من بودم

پروانه ی عاشقی که بی پروا

تا مرکز شعله تاخت ،من بودم

مردی که نشست با شکیبایی

از سنگ،الهه ساخت،من بودم

آن کس که تمام هستی خود را

در بازی عشق باخت ،من بودم

تو در طلب بهار و فصلی نو

تکراری و یکنواخت من بودم

تو راز مگوی یک معمایی

آن کس که تورا شناخت من بودم

***********

من با تو با طبیب و دوا حرف می زنم

با دست های سبز دعا حرف می زنم

با شیشه های پنجره با کوچه با حیاط

با خاطرات مانده به جا حرف می زنم

می پرسم از کبوتر و می پرسم از کلاغ

با این پرندگان هوا حرف می زنم

شاید بگیرم ار تو سراغی نشانه ای

با کاروان باد صبا حرف می زنم

با هر که می نشینم و هر جا که می روم

یا فکر میکنم به تو یا حرف می زنم

دیوانه ام صریح بگویم که مدتی است

در بین خواب هم به خدا حرف می زنم

با آب ها و آینه ها با درخت و باغ

با هر که می شناخت تو را حرف می زنم

می ایستم مقابل سروی میان باغ

با قامتی شبیه شما حرف می زنم

هم قبله نماز منی هم نیاز من

با تو بدون قبله نما حرف می زنم

هر چند از پیاله ی چشمت هنوز هم

مستم ،ولی بدون ریا حرف می زنم

چشمم اگر که با زبیفتد به چشم تو

این بار با شراب شفا حرف می زنم

وقتی که نیستی به خدا در میان شهر

انگار با مجسمه ها حرف می زنم


پسر دلشکسته ۱۳٩۱/٩/۱٤ ۳:۳٥ ‎ب.ظلینک ثابت
Theme Name: Mitra Version 2 Powered By PersianBlog.ir

بیست تمپ