عاشقانه ها
تبليغات
شارژ
درباره ما
پسر دلشکسته

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم نظرنظرنظرنظرنظرنظربدونظربده webloglovely11@yahoo.com

لینک دوستان +3
امكانات

موضوع : , نظرات : ()

مرا از یاد خواهی برد می دانم

و من از دیدگان سرد تو یک روز می خوانم

سرود تلخ و غمگین خداحافظ

مرا از یاد خواهی برد

و از یادم نخواهی رفت من این را خوب می دانم

که روزی هم مرا از خویش خواهی راند

و قلبت را که روز ی آشیانه گرم عشقم بود خواهی برد،

تو از یادم نخواهی رفت

و

چشمان تو هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور می پاشد

و من با خاطراتت زنده خواهم بود

چه غمگینم از این رفتن و

از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم

مرا از یاد خواهی برد می دانم

و

می دانی که از یادم نخواهی رفت


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۳٠ ۳:٠٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن
خسته از منحنی بودن و عشق
خسته از حس غریبانه این تنهایی

به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
به خدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
به خدا خسته ام از حادثه ی صاعقه بودن در باد
همه ی عمر دروغ گفته ام من به همه
گفته ام: عاشق پروانه شدم !
واله و مست شدم از ضربان دل گل !
شمع را می فهمم !
کذب محض است
دروغ است
دروغ !

من چه می دانم از احساس پروانه شدن ؟!
من چه می دانم گل ، عشق را می فهمد ؟
یا فقط دلبری اش را بلد است ؟!
من چه می دانم شمع
واپسین لحظه ی مرگحسرت زندگی اش پروانه است ؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن ؟!

به خدا من همه را لاف زدم !

به خدا من همه ی عمر به عشاق حسادت کردم !
باختم من همه عمر دلم را به سراب !
باختم من همه عمر دلم رابه شب مبهم و کابوس پریدن از بام !
باختم من همه عمر دلم رابه هراس تر یک بوسه به لبهای خزان !

به خدا لاف زدم
من نمی دانم عشق ، رنگ سرخ است ؟! آبی ست ؟!
یا که مهتاب هر شب ، واقعاً مهتابی ست ؟!
عشق را در طرف کودکی ام
خواب دیدم یکبار !

خواستم صادق و عاشق باشم !
خواستم مست شقایق باشم !
خواستم غرق شوم در شط مهر و وفا
اما حیف
حس من کوچک بود
یا که شاید مغلوب
پیش زیبایی ها !
به خدا خسته شدممی شود قلب مرا عفو کنید ؟
و رهایم بکنید تا تراویدن از پنجره را درک کنم !؟
تا دلم باز شود ؟!

خسته ام درک کنیدمی روم زندگی ام را بکنم
می روم مثل شما،
پی احساس غریبم تا بازشاید عاشق بشوم...


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۳٠ ۳:٠۱ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده .

بی وفایی هام هنوزم منو رو از دلت نرونده؟؟؟

چشم به راه تو میمونم . تا که بر گردی دوباره .

میترسم وقتی که نیستی دلم دل من طاقت نیاره

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره تو فقط اون خواب و خیاله

رفتی اما خاطراتت توی قلب من میونه .

هیشکی مثل تو بلد نیست دلم رو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم چشم به راهه تو میمونم .

تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم .

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار .

با چشمای خیس و گریون من میگم خدا نگهدار



دوووووووووووووووووووو ست دارم خدافظ


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۳٠ ٢:٥٧ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم ؟!

یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم



دردم این است که باید پس از این قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۳٠ ٢:٥۱ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟



تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟



تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را

بکشم...؟



تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند



نزدیک و نزدیک تر کندتا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...





تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟



تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!



تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم

و تا کی باید

لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته

ام !



یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم !



یک عاشق دیوانه سر به هوا .....!




تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...



تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن

است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران

پنهان کنم؟



تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،



عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!



تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....



و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با

چشمانی



خیس و شاکی زندگی کنم؟



آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم



ولی در کنار تو نباشم ؟


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۸ ٢:۳٤ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

من همان شوق عجیبم ، همان لرزش دست

من همان وسوسه عشق تو و طعم شکست

من فراموش شده ی شهر و دیاری ملعون

شادی ناب مرا برد شبی عشق و جنون

من همان زائره کوچک شهر غم عشق

دامنم سوخت شبی آتش سوزنده

من همان ملعبه کوچک آن چرخ و فلک

دست بازیچه بازی بد تیر و فلک

من همان همنفس باد و خزان و شب هجر

ظلم هجران چه سبب بود امان از شب هجر

من همان همدم ظلمت ، تو همان همدم نور

کی شود کور کند چشم تورا روشن نور

من همان گمشده فریاد همان لمس سکوت

خوب دانم که برد عمر مرا دست حبوط

من پریشان شده دست تو و خواهش باد

مرگ بر هرچه پلیدی و تباهی و عناد

من و شیدایی و عشق بی سرانجام تو بس

به من از عشق بگو ، نه طعم کال یک هوس


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۸ ٢:٢٩ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

نمی خواهم خدایم بیکران باشد

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان

نمی خواهم که باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید کرد


نگو کفر است

خدا را می توان در باوری جا داد

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بویید

و این احساس شیرینی است


نگو کفر است

که کفر این است

که ما از بیکران مهربانیها

برای خود

خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی

و باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

که در هر خانه ای آخر خدایی هست


نگو کفر است

اگر من کافرم !! باشد

نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم

نمی خواهم خدایم را

به قدیسی بدل سازم

که ترسی باشد از او در دل و جانم


نگو کفر است

که سوگند یاد کردم من

به خاک و آب و آتش بارها ای دوست

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی

که او یکتاترین

عاشق ترین

معبود انسانهاست.


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۸ ٢:٢٤ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ


نیست یاری که مرا یاد کند



دیده ام خیره به ره ماند و نداد



نامه ای تا دل من شاد کند



خود ندانم چه خطائی کردم



که ز من رشته الفت بگسست



در دلش جائی اگر بود مرا



پس چرا دیده ز دیدارم بست



هر کجا می نگرم، باز هم اوست



که بچشمان ترم خیره شده



درد عشقست که با حسرت و سوز



بر دل پر شررم چیره شده



گفتم از دیده چو دورش سازم



بی گمان زودتر از دل برود



مرگ باید که مرا دریابد



ورنه دردیست که مشکل برود


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۸ ٢:۱٧ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

دیدی آخرش منو گذاشتو رفت / از زمین قلبمو بر نداشت و رفتدل شکسته

دیدی آخرش منو دیوونه کرد / واسه رفتن همینو بهونه کرد

دیدی اون وعده هایی که رنگی بود / تمومش فقط واسه قشنگی بود

دیدی اون که دلموبهش دادم / رفت و ازچشمای نازش افتادم

دیدی اونی که میگفت مال منه / دم آخر نیومد سر بزنه

دیدی خط زد اسممو ازدفترش / رفت و اسفند نزدم دور سرش

دیدی اون نخواست برم به بدرقش / دیدی که باختم توی مسابقش

دیدی مهربونیا رو زد کنار / رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار

دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت / گفت شاید ببینمت توی بهشت

رفت و نابودم کرد


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۸ ٢:۱۱ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم ...

بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند ...

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم اما نتوانستم ...

************

ترسم آخر ز غم عشق تو دیوانه شوم / بی خود از خود شوم و راهی میخانه شوم

آنقدر ز باده نوشم که شوم مست و خراب / نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب



اینا رو با رنگ سفید برات گذاشتم چون میدونم که این رنگ رو دوست داری عشقم . . .

دلم برات خیلی تنگ شده بی معرفت . دلم برای اون صدات تنگ شده من صداتو می خوام

من صداتو می خوام . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۸ ٢:٠۸ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

نوای قلبم رو خوب گوش کن.....

دیگر آهنگ ملایم و زیبا نمی نوازد....

روزها ، ماها ، سالها میگذرند اما ...

اما هنوز این غم آرامم نکرده ....

خوش به سعادت تو ای دوست...

چه زیبا بارت را بستی و رفتی....

ای کاش دلت به رحم می آمد و

مرا در این روزگار بی رحم تنها رها نمیکردی....

قصه رفتنت را شنیدم و آرام اشکم فرو ریخت...

بیشتر از فراغت ، افسوس و حسرت رفتنت را دارم...


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۸ ٢:٠٤ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

انتخاب برنامه های متنوع حق شماست

لطفا گزینه مورد نظر خود را به شماره 3000000000000040000005 ارسال فرمایید!

شبکه یک شبکه شما:

1. آبگوشت بز باش

2.نون و ماست

3. کباب بختیاری

شبکه دو شبکه کودک و نوجوان:

1.غذای کودک

2.فرنی

3.حریره بادام

شبکه سه شبکه جوان:

1.پیتزا

2. سوسیس تخم مرغ

3. نیمرو

شبکه 4 شبکه علم و فن آوری:

1. پخت تخم مرغ در فضا پیما

2. طریقه ساخت آب پرتقال صنعتی

3. (هر چی علمت طلب کرد!)

شبکه پنج شبکه امید و آگاهی:

1.پاستا با سوس مخصوص

2.نودلیت(!)

3. کباب دنده!

شبکه آموزش :

1.آموزش آشپزی

2.آموزش آشپزی

3.آموزش آشپزی

شبکه خبر :

1.خبر آشپزی سیاسی

2.خبر حوادث آشپزی

3.خبر آشپزی جهان

انتخاب حق شماست در این یک مورد شک نکنید ! روابط عمومی سیمای آشپزی ایران!

پاورقی:

1.ما همیشه رقیب خوبی برای شبکه های ما.ه.و.ا.ر.ه ای بوده ایم و هستیم!

2.با ما در دنیای متنوع بمانید!

3. " when I get mad... " کوته نوشت


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٧ ٢:٤۸ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

 

می اندیشم
و موسیقی آرام زمان را
با رویش سپیدش
می شنوم!
چه زیباست تماشای تو
وقتی در من ریشه می زنی
و ساقهء بودنت
هر لحظه سبزترم می کند
چه زیباست دیدن تو
وقتی بزرگ می شوی
و ناتمام مرا تمام می کنی!
تو
تنها ترانه ای هستی
که هر لحظه
در من تکرار می شود...
و تو
تنها بهانه ای هستی
که هر دم
مرا به زندگی گره می زند
دوستت دارم


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٧ ٢:٢٧ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٦ ٢:٢٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٦ ٢:٢٠ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٦ ٢:٠۸ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی



بفهمی زندگی بی عشق نازیباست



دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی



به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی



بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها



بخوانی نغمه ای با مهر



دعایت می کنم، در آسمان سینه ات



خورشید مهری رخ بتاباند



دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی



بیاید راه چشمت را



سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر



دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی



با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را



دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا



تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری



و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد



مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی



دعایت می کنم، روزی بفهمی



گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است



دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد



با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست



شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا



بخوانی خالق خود را



اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور



ببوسی سجده گاه خالق خود را



دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی



پیدا شوی در او



دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و



با او بگویی:



بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست



دعایت می کنم، روزی



نسیمی خوشه اندیشه ات را



گرد و خاک غم بروباند



کلام گرم محبوبی



تو را عاشق کند بر نور



دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی



با موج های آبی دریا به رقص آیی



و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی



بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی



لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی



به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی



دعایت می کنم، روزی بفهمی



در میان هستی بی انتها باید تو می بودی



بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا



برایت آرزو دارم



که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو



اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد



دعایت می کنم، عاشق شوی روزی



بگیرد آن زبانت



دست و پایت گم شود



رخساره ات گلگون شود



آهسته زیر لب بگویی، آمدم



به هنگام سلام گرم محبوبت



و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را



ندانی کیستی



معشوق عاشق؟



عاشق معشوق؟



آری، بگویی هیچ کس



دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی



ببندی کوله بارت را



تو را در لحظه های روشن با او



دعایت می کنم ای مهربان همراه



تو هم ای خوب من



گاهی دعایم کن



تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٦ ٢:٠٢ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم



چو گلدان خالی،لب پنجره

پر از خاطرات ترک خوره ایم



اگر داغ دل بود،ما دیده ایم

اگر خون دل بود،ما خورده ایم



اگر دل دلیل است،آورده ایم

اگر داغ شرط است،ما برده ایم



اگر دشنه ی دشمنان،گردنیم

اگر خنجر دوستان،گرده ایم



گواهی بخواهید،اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم



دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٦ ۱:٤٤ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من؟

یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند..


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٤ ۳:۳۳ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

تا صبح دم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم



با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم



او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم



تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق ها،علم زدم



با وامی از نگاه تو خورشید های شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم



هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم



تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

اشک از تو وام کردم و در باورم زدم



از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه،قرعه ی قسمت به غم زدم


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٤ ۳:٠٦ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

 

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن




پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٤ ٢:٤٩ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

عشق یعنی همچونیلوفرشدن باخدای بی کی کافرشدن


عشق یعنی تک نوازی تاسحر عشق یعنی شاپرک بی بال وپر

عشق یعنی خستگی برشانه ها عشق یعنی شعله ی پروانه ها

عشق یعنی لیلی ومجنون شدن عشق یعنی سینه هاپرخون شدن

عشق یعنی شعرشب های فراق عشق یعنی لحظه لحظه اتفاق

عشق یعنی قلب وصدهاخاطره عشق یعنی چشم وصدهاواهمه

عشق یعنی خانه ای درابرها نردبانی تارسیدن تاخدا

من ندانستم که رازعشق چیست؟ لیک آن تنهاامیدزندگیست...


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۳ ۳:٠٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

به توسلام می کنم که روزگاری حرفهایم رامیان آینه هاقسمت می کردی


به توسلام می کنم که عاشق بودی وبرای روح های گمشده شعرمی سرودی

دلم رابه خانه ات می آورم،برایم فنجانی چای وتکه ای شعربیاور

دلم وسلامم راسبزکن که کهکشان های حوالی خانه ات زمستان ندارد.


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۳ ۳:٠٢ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

امیری به شاهزاده گفت:

من عاشق توام .

شاهزاده گفت:

زیباترازمن خواهرم است که درپشت سرتو ایستاده است.

امیربرگشت ودیدکه هیچکس نیست.

شاهزاده گفت:

عاشق نیستی!!!

عاشق به غیرنظرنمی کند.


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۳ ٢:٥٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

ای کاش می توانستم حرفهایم را در گوش نسیم زمزمه کنم تابه تو برساند .

یا ستاره ای شوم در آسمان خیالت تا تو را هر شب نظاره کنم.

ای کـاش می شد فاصله ها را در چشم برهم زدنی پیمود و غصه ها را به دست فراموشی سپرد واز نو آغاز کرد .

ای کـاش می شد زمان به عقب برگردد تا دوباره لبخند زیبایت را به قلب خسته ام هدیه می کردی و زندگی را در رگهایم جاری.

ای کـــــــــــــاش می شد...........


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢۳ ٢:٤۱ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

  توجه ×× توجه


مشاهده این تصویر برای کسانی که دچار

بیماری قلبی هستند ممنوع است

صحنه دلخراش خورده شدن یک کودک توسط

کوسه ...


 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:٥٩ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:٥٧ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:٥٢ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:٤۸ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

بیشتر از آنچه باور کنی خیانت دیده ام و بیشتر از آنچهدل شکسته



تصورش را بکنی قلبم را شکسته اند . اما تو نه خیانت کردی



و نه قلبم را شکستی ... تو فقط جگرم را آتش زدی ؛ زبانم



می گوید : به امید آن روز که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ ،



تیره تر از غروب و غمگین تر از دم جدایی باشد اما ...



دلم می گوید به امید روزی که آشیانت بالا تر از آشیان عقاب،



چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت و لبانت لبخند و هزاران



پری کنیزت باشند ...


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:٤٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()



میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که : آخه خدا این



چه وضعیه ؟ ما یک عده ایرونی داریم که فکر میکنن اومدن خونه



باباشون ! به جای ردای سفید ، همشون لباسای مارک دار و



خارجی می خوان ! به جای پا برهنه راه رفتن کفش آدیداس



درخواست می کنن . هیچ کدومشون از بال هاشون استفاده



نمی کنن و میگن ما بدون بنز و بی ام و جایی نمی ریم !!!!



اون بوق منم گم شده ...! یکی از همین ها دو ماه پیش قرض



گرفت و رفت و دیگه ازش خبری نشد !!



آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشتو جارو زدم ...



امروز تمیز می کنم فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و



هسته هندونه و پوست خربزه ست !!



من حتی دیدم بعضی هاشون کاسبی هم می کنن و حلقه



تقدس بالای سرشونو به بقیه می فروشن !! چند تاشون کوپن



جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم



می فروشن !!!



چند تاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت



می کنن . یک سری شون حوری ها رو سر کار میذارن و شیتیلی



میگیرن !! بقیه حوری ها هم مرتب میگن ما رو از لیست جیره



ایرانی ها بردار که پدرمونو در آوردن ؛ اون قدر بهمون برنج دادن



که چاق شدیم و از ریخت افتادیم!!



اتحادیه غلمان ها هم امضا جمع کردن که نمی خوان به دیدن



زنای ایرانی برن ، چون اون قدر آرایش کردن و اسپری مو و ماسک



و موس و ... به سرشون زدن که هاله تقدس شون اتصالی کرده و



فیوزش سوخته !! در ضمن خانم های ایرانی از غلمان ها مهریه



و نفقه می خوان !



تازه بعضی هاشون رفتن تو کار آرایش کردن بقیه و کاسبی میکنن!



موهاشونو هزار و یک رنگ میکنن ، ناخن میکارن ، تتو میکنن و از



این جور قرتی بازی ها .



هفته پیش هم چند نفر توی چلو کبابی ایرانی ها مسموم شدن



و دوباره مردن !!!



چند تا پزشک ایرونی هم بند کردن به این حوری ها که الا و بلا بیاین



دماغاتونو عمل کنیم ، گونه بکاریم ، ساکشن کنیم و از این جور



کلک ها...!



خدا میگه : ای جبرئیل ! ایرانی ها هم مثل بقیه ، آفریده های



من هستن و بهشت به همه انسان ها تعلق داره . این ها هم



که تو گفتی زیاد بد نیست ! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی



دردسر واقعی یعنی چی!!!



جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره رو پیغام گیر



تا بالآخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم...بخش ایرانیان



بفرمائید؟جبرئیل میگه:آقا مثل اینکه سرت خیلی شلوغه؟



شیطان آهی می کشه و می گه:نگو که دلم خونه...



این ایرونی ها اشک منو درآوردن به خدا!می خوام خودمو بازنشست کنم



شب و روز برام نذاشتن!!! تا صورتمو میکنم این طرف،اون طرف یک آتیشی



به پا میکنن!! دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و



آتیش بازی!!... حالا هم که ... ای داد!! آقا نکن!!! بهت میگم نکن!!!



جبرئیل خان من برم... اینا دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن جاش



کولر گازی نصب می کنن!! یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی



مثل بنزین راه انداختن. چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان



سوانح سوختگی راه انداختن که این شدیدا ممنوعه! چند تا شون



دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردومو خر میکنن...



بلیت جعلیه یک طرفه ی بهشت هم میفروشن!!



یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر



برای جهنمی ها تقاضای تجدید نظر کنن . چندتاشون که روی زمین



مهندس بودن میگن پل صراط مشکل فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم



دارن امضا جمع میکنن که پل صراط باید پهن تر بشه . چند هزارتاشونم که



هر روز زنگ میزنن 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارت های کانادا و آمریکا



رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن . هر روز هزاران ایرانی زنگ میزنن



به اطلاعات و تلفن آتشنشانی و اورژانس جهنم رو میخوان!!!!



الآن مراجعه داشتم میگفت ما کاغذ نسوز میخوایم که روزنامه ی



اپوزیسیون بیرون بدیم!!!



ببخش من الان باید برم !!!!!! چندتا ایرونی دارن کوپن جعلی



کولر گازی و یخچال رو میفروشن... برم یک چماقی بچرخونم!!!


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:٤۱ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویا های تو



به زیبایی خیالات من باور کردنی ست . تو از سکوت من به



باور عرفانی عشق رسیده ای . من از سکوت تو به نقطه



نهایی ایمان رسیده ام . شاید نتوان درک کرد که گفته های ما



از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم ، شنیدنی است . ولی



می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری



درخت های کاغذی کشید . من که نقاشی کردن می دانم ،



تو هم که نقاشی کردن می دانی . پس چرا دست به کار



نمی شوی ؟



وقتی بچه بودم ، برای من آبرنگ نمی خریدند ، می رفتم سراغ



باغچه کنار رودخانه و هر چه گل رنگی بود می چیدم و نقاشی



می کردم . اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان



جست و جوکنیم حتما گل های کاغذی دارد که رنگ قرمز



عشق به باور هایمان بکشیم...


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:۳٩ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:۳٧ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٢٢ ۱:٢٤ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

اگه می تونی تو جفت چشام نگاه کن بگو دوسم داری!!!!

.
.
.
..

.

.

.

.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٤ ٢:٤٧ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()


مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد، بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
مرد می گوید : دوچرخه!


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٤ ٢:۳۸ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

مرد را به عقلش نه به ثروتش

.
زن را به وفایش نه به جمالش

.
دوست را به محبتش نه به کلامش

.
عاشق را به صبرش نه به ادعایش

.
مال را به برکتش نه به مقدارش

.
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.
اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

.
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

.
درس را به استادش نه به سختیش

.
دانشمند را به علمش نه به مدرکش

.
مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

.
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

.
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

.
دل را به پاکیش نه به صاحبش

.
جسم را به سلامتش نه به لاغریش

.
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
.


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٤ ٢:۳۳ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

 

آخر کوچه حسنی یا حسینی !

متنشو بیخیال شماره 12 رقمیش منو کشته 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٤ ٢:٢٢ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٤ ٢:۱۳ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

بی تو تنها ترینم



شاید این را ندانی

مثله همیشه که من و حسم را ندانستی و نفهمیدی

در آن لحظات که که تو آبی ترین لحظات را می گذراندی

من بر خلاف تو با سیاه ترین لحظات در فکر تو بودم

و باز هم مثله همیشه این را نفهمیدی

وقت هایی که تو با زندگی می خندیدی

من با یاد تو با زندگی گریه می کردم

اما باز هم این را نفهمیدی

وقت هایی که تو پر از اوج و غرور بودی

من باید تیکه های غرورم را که زیر پای تو شکسته بود جمع می کردم

اما حالا دیگه نه به تو فکر می کنم نه به خاطر تو غرورم را می شکنم

و نه در لحظات سیاهی گریه می کنم بلکه زندگیم را بدون تو آغاز می کنم

تولد دوباره ام رو جشن می گیرم تو هم دعوتی خواستی بیا

راستی اسمت و گذاشتم بزرگ ترین اشتباه


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٤ ٢:۱٠ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٤ ٢:٠٦ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

                     

 صدای قــلــــب نیست ...

صدای پای تو ست که شب ها در سینه ام می دوی ....!!

کافیست کمی خسته شوی .....
کافیست ... بایستی ....!


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٢ ٢:٠۳ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

           ××× دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ ×××  

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: .... راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفت: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱٢ ۱:٤٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فروریختن دیوار غرورت گدایی کنی ، آن وقت که دیگه عشق نیست صدقه هست 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱۱ ۱:٥٩ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

گفتم به گل زرد چرا رنگ منی افسرده و دلتنگ چرا مثل منی من عاشق اویم که رنگم شده

 

زرد تو عاشق کیستی که همرنگ منی...

 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱۱ ۱:٥٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم

“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱۱ ۱:٤٩ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

 

پاییزی را دوست دارم که بارانش،

فقط برای شستن غمهایتان باشد.

و پگاهش....فقط طلوع صبح های من.

طلوعی که...، همیشه در کنار من است.

و من..........خوشبخت ترین مرد این عالم هستم.


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۱۱ ۱:۳۳ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،

فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : – بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .
………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .



پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۸ ٤:٠٤ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی
مال تو کتاب ها و فیلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی

توی یه خیابون خلوت و تاریک
داشت واسه خودش راه میرفت که
یه دختری اومد و از کنارش رد شد
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد
انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولی نتونست
مونده بود سر دو راهی
تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون
اینقدر رفت و رفت و رفت
تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فکر میکرد
بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود
تا اینکه باز دوباره دختره رو دید
دوباره دلش یه دفعه ریخت
ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد
دختره هیچی نمیگفت
تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد
پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت
پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود
ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
اون شب دیگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت
تا اینکه دختره به پسر جواب داد
و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه
از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون
وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن
توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت
پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه
همینجوری چند وقت با هم بودن
پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره
اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد
اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد
یه چند وقتی گذشت
با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن
تا این که روز های بد رسید
روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه
به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد
دختره دیگه مثل قبل نبود
دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد
و کلی بهونه میاورد
دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره
دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه
و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش
دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره
دیگه اون دختر اولی قصه نبود
پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده
یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره
یه سری زنگ زد به دختره
ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد
همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد
یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده
پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره
همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد
همونجور با چشم گریون اومد خونه
و رفت توی اتاقش و در رو بست
یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد
تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق
اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد
تا اینکه بعد از چند روز
توی یه شب سرد
دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اینقدر خوشحال شده بود
فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون
دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن
و بهشون خوش میگذره
ولی فردا شد
پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد
پسره کلی حرف خوب زد
ولی دختره بهش گفت بس کن
میخوام یه چیزی بهت بگم
و دختره شروع کرد به حرف زدن
دختره گفت من دو سال پیش
یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست
یک سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خیلی هم دوستش دارم
ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولی من اصلا تو رو دوست ندارم
این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم
پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت
من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن
من کسی دیگه رو دوست دارم
این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید
و براش تکرار میشد
و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت
دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که
تو رفتی خارج از کشور
تا دیگه تو رو فراموش کنه
تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد
دختره هم گفت من باید برم
و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن
و رفت
پسره همین طور داشت گریه میکرد
و دختره هم دور میشد
تا اینکه پسره رفت و برای اولین بار تو زندگیش سیگار کشید
فکر میکرد که ارومش میکنه
همینطور سیگار میکشید دو ساعت تمام
و گریه میکرد
زیر بارون
تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد
دو روز تموم همینجوری گریه میکرد
زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود
تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد
خندیده بود
و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد
پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه
کلی با خودش فکر کرد
تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا
و رفت سمت خونه دختره
میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته
میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن
وقتی رسید جلوی خونه دختره
سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست
تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پایین
و گفت شما
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولی دختره خوشحال نشد
وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد
ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد
تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت
پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم
نمیتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همینطور گریه میکرد
تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون
پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد
و فقط گریه میکرد
اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند
مادره پسره اون شب

به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد
پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
و گریه میکنه
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....
این بود تموم قصه زندگی این پسر


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۸ ۳:٥۸ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

گفتمش یک بوسه خواهم از لبت ، گفتا مخواه من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی

گفتمش یار وفادار توام ، گفتا بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی

گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ، گفت می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۸ ۳:۱٤ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۸ ۳:۱٢ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

بخاطر تو قلب پر از کینه ام را پر از لطف و صفا می کنم

بخاطر تو همسفر باد می شوم و به دنبال تو می آیم

بخاطر تو هزاران ماهی سرخ را در دریای عشقت رها می کنم

بخاطر تو لحظات پایانی عمر را از نو آغاز می کنم


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۸ ۳:٠٧ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

حضور در مراسم تشییع جنازه خود

نجل پانتوجا، جوان ۲۴ ساله آمریکایی، وصیت کرده بود که پس از مرگش در مراسم تشییع جنازه خود حضور داشته باشد. مادر آنجل از مسئولین غسال خانه خواسته بود تا آخرین آرزوی پسرش را بر آورده کنند. به این ترتیب آنها برای اجرای وصیت عجیب این جوان، او را به حالت مومیایی در آوردند تا بتواند ایستاده در طول مراسم تشییع جنازه در کنار تابوت خود قرار بگیرد و مهمانان با او وداع کنند. پس از مراسم تشییع جنازه وی را در تابوت قرار دادند و دفن کردند.

 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۸ ۳:٠٢ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

 

دختر ۳ ساله ای که بعد از اینکه از کما بیرون آمد شروع به سیگار کشیدن و نوشیدن الکل کرد  

دختر کوچک ۳ ساله ای که بر اثر تصادف به کما رفته بود، بعد از به هوش آمدن معتاد به سیگار و نوشیدن الکل شد. Ya Wen بعد از تصادف شدید با یک ون، به کما رفت و بعد از بیرون آمدن از کما روزی یک بسته سیگار می کشید. والدینش می گویند که بعد از ترک بیمارستان شخصیت Ya Wen هم عوض شده. مادرش Gao می گوید که تمام کارهای دخترش مثل افراد بالغ و بزرگ شده. او یک بار دید که دخترش در دستشوئی پنهان شده و یواشکی دارد از سیگارهای پدرش می کشد. او، اول سیگارها را می دزدید اما کم کم با کارت اعتباری و از فروشگاه محله شان سیگارها و مشروبات را می خرید. خانم Gao که اکنون در یک پناهگاه زندگی می کند، می گوید که هنوز دخترش معتاد به سیگار و مشروبات الکلی است. اخیراً نوع لباس پوشیدنش هم عوض شده. او فقط دوست دارد که لباس های پسرانه بپوشد. به تازگی پدر Ya Wen سیگار را ترک کرده و تمام افراد فامیل و خانواده او به جایی دیگر رفته اند. آنها می گویند که Ya Wen وقتی خانواده اش را می بیند گریه می کند و از آنها سیگار می خواهد. 

- مادری که هر وقت به فرزندانش می گفت خیلی دوستتان دارم به کما می رفت 

 

این مادر فداکار و مهربان از نظر پزشکی مشکلی خاص دارد و آن این است که هر وقت به فرزندانش می گوید شما را دوست دارم به کما می رود. Wendy Richmond 53 ساله، هر موقع احساسی می شد، می خندید یا گریه می کرد به کما می رفت. اما داروهایی که دکترها برای او تجویز کردند بسیار گران بود و او از عهده خرید آنها بر نمی آمد. این به این معنی بود که Wendy هیچ وقت نباید احساسی می شد. بیماری خانم Richmond اهل Pitsmoor Sheffield، مربوط به خواب می شد. خانم ریچموند، بعد از به دنیا آوردن آخرین فرزندش به این بیماری مبتلا شد. این یک بیماری بسیار کمیاب است چون خیلی از کسانی که به این بیماری مبتلا می شوند یا تشخیص داده نمی شود و یا اینکه گزارش نمی شود. متخصصان تخمین می زنند که حدود ۳۰۰۰۰ نفر در بریتانیا به بیماری نارکولپتیک مبتلا هستند. 


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/۸ ٢:٥٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

 

بخاطر تو قلب پر از کینه ام را پر از لطف و صفا می کنم

بخاطر تو همسفر باد می شوم و به دنبال تو می آیم

بخاطر تو هزاران ماهی سرخ را در دریای عشقت رها می کنم

بخاطر تو لحظات پایانی عمر را از نو آغاز می کنم


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٧ ٤:٤٥ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

من چقد خوشبختم که به او دل دادم



بی هراس و تردید ، باورش می دارم



چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد



گله هایی می کرد که توانم کم کرد



دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد



که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد



آن همه شادابی ، از وجودش دست شست



نا امیدی و درد ، روح او را آشفت



گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی



حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی



یعنی او تا این حد به دل من دل بست



که به روی هر کس راه عشقش را بست



حاصل این دوری ، باور قلبم بود



قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٦ ۳:۱٦ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد



عجب از محبت من که در او اثر ندارد



غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد



دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد



می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی



می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی



می رسد روزی که تنها در کنار قبر من



شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٦ ۳:٠٠ ‎ب.ظلینک ثابت
موضوع : , نظرات : ()

2.
سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زود تر راه بیفتند


3.
وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین


4.
وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین


5.
کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید


6.
همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین


7.
جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنین


8.
روی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت حرکت کنین


9.
وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین


10.
از بستنی فروشی بخواین که اسم پنجاه و چهار نوع بستنی رو براتون بگه


11.
در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین


12.
به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین


13.
وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین


14.
وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین


15.

موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین


16.
ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین


17.
بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچ کدوم جالب نیست و سریع خارج بشین


18.
شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین


19.
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین


20.
وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته


21.
صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین


22.
روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین


23.
وقتی دوستتون رو بعد ازیه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده


24.
وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود


25.
چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین


26.
بادکنک بچه ها رو بترکونین


27.
مرتب اشتباه لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین


28.
وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه میکنه بهش بگین موی بلند بیشتر بهش می یاد


29.
بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین


30.
کلید آپارتمان طبقه سیزدهم تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره


31.
ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین


32.
توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنین


33.
هر جایی که می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش دوستتون بهتره


34.

حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین


35.
نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین


36.
دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین


37.
عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین


38.
پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین


39.
با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین


40.
شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین


41.
موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین


42.
توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین


43.
شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین


44.
توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین


45.
توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین


46.
جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض کنین


47.
یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین


48.
توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه


49.
چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین


پسر دلشکسته ۱۳٩٠/٧/٦ ٢:٤٩ ‎ب.ظلینک ثابت
Theme Name: Mitra Version 2 Powered By PersianBlog.ir

بیست تمپ